سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
بر و بچه های ارزشی









امتحانی دیگر زیر برف


داستان کوتاهی نوشتم در اظهار هم‌دلی با خانواده‌ی شهدای حادثه‌ی تروریستی اخیر که منجر به شهادت شهیدان مصطفی احمدی روشن و داریوش رضایی نژاد شد. حادثه‌ای که عرق شرم بر پیشانی حقوق بشر نشاند و طبل رسوایی مدعیانش را به صدا در آورد... توجّه کنید که کلیّه اسامی و اتّفاقات غیر واقعی بوده و تنها کلیّت آنچه واقع‌شده، در داستان قابل مشاهده است.


هیچ وقت جرأت نکرد آن عکس را ببیند، حتی وقتی در یک نظر 405 نقره‌ای در هم شکسته را دیده بود دل شکسته‌اش او را تا پای بی‌هوشی پیش برده بود... چطور امکان داشت؟ علی مگر با چه کسی دشمنی داشت..؟


به در خانه که رسید دنبال کلید در گشت و با پیدا کردنش در را باز کرد و در حین داخل شدن علی را دید که ناگهان جلوی او ظاهر شده! همیشه همین طور بود... این دو نفر با غافلگیر کردن یکدیگر از همه‌ی دنیا جدا می‌شدند تا دیگر دلیلی برای غصه خوردن باقی نماند. و این بار علی زودتر از همیشه از دانشگاه به خانه برگشته بود تا با گلی در دست روز تولدش که حتی خودش آنرا فراموش کرده بود را به او تبریک بگوید.


- علی آقا دست شما درد نکنه...


- خواهش می‌کنم. نرجس خانم این حرف‌ها چیه؟ نرجسِ من ارزش بیشتر از این حرف‌ها رو داره. بدو بریم زهره رو از مهد برداریم بریم بیرون غذا بخوریم... بدو بدو بدو!


این سه نفر آن روز، بعد از رستوران تا شب از 405 نقره‌ای سواری گرفتند تا یک روز پر خاطره‌ی دیگر به بیست‌وچهار سال زندگی نرجس اضافه شود و علی بیش از گذشته در دل این زن جا خوش کند. هرچند از وقتی علی به سازمان قول داده بود که تیم سریعتر پروژه را به اتمام برسد؛ او را کمتر می‌دید اما با فکر کردن به اینکه این پروژه چقدر برای کشور اهمیت دارد و همسرش چه نقش مهمی در تحقق آن دارد حسابی روحیه می‌گرفت...


صبح آنروز که هنوز نمی‌داند کی به شب رسید علی پیشانی او و زهره را بوسیده بود، اما نرجس این بار به جای دلگرم شدن، مضطرب شده بود و تا سوار شدن مرد زندگیش به ماشین، و رسیدنش به انتهای خیابان او را از پنجره دنبال کرده بود...


آسمان آن روز لباسی خاکستری به تن کرده بود و زمین را برای استقبال از بهاری دیگر با لباسی سفیدتر از لباسی که نرجس شش سال پیش به تن کرده بود می‌آراست...


زهره را زیر چتر به مهد رساند برای این دختر هنوز پوشیدن این لباس سفید هنوز خیلی زود بود، اما خودش به یاد روز اول زندگیش شروع به قدم زدن زیر برف کرد تا رسیدن به مدرسه حسابی می‌توانست دست نوازش آسمان بر چهره‌اش را حس کند...


به مدرسه که رسید دیگر برفی نمی‌بارید؛ انگار آسمان از نقشی که بر زمین زده بود پشیمان شده بود و این بار رنگ بی‌رنگی باران را به زمین می‌پاشید... همهمه‌ی بچه‌ها با صدای باران حسی عجیب را در دلش الغا می‌کرد...



-هیسسس! با نام و یاد خدا درس امروز رو شروع می‌کنیم...


این جمله‌اش را باران ندید گرفت و به چیک چیک خود ادامه داد تا نرجس در این فکر کمی مکث کند... خدا... همان که همیشه حضور او را در لحظه لحظه‌ی زندگیش حس کرده بود... در چهره‌ی بچه‌های معصوم کلاس سوم ابتدایی... در صدای لغزش گچ بر روی تخته‌سیاه... در چهره‌ی همسرش علی... مردی که او را از هر کس دیگری زیباتر می‌دید...


صدای غژغژ گوشی را در کیفش شنید برادرش حسین بود...


-سلام نرجس جان... خوبی؟ کجایی؟


- مدرسه‌ام، چطور مگه؟


- هیچی، کارت داشتم خواستم ببینم کجایی؟ حالا بعدا بهت زنگ می‌زنم.


چرا حسین این ساعت به او زنگ زده بود؟ مگر چه کاری پیش آمده بود؟ احساس کرد سردردی عجیب به سراغش آمده... احساس کرد دیگر قادر به ادامه‌ی درس دادن نیست... مرخصی گرفت و به خانه برگشت حتی چترش را در مدرسه جا گذاشت تا چادر مشکیش زیر باران حسابی خیس شود...


سعی می‌کرد آرامش خود را حفظ کند بین راه چند بار به علی زنگ زده بود ولی جوابی نگرفته بود... با دانشگاه تماس گرفت...


-آقای عبادی یک ساعت پیش رفتند دانشکده مهندسی، احتمالا الآن سر جلسه امتحان هستند.


به دانشکده زنگ زد اما کسی جواب نمی‌داد؛ به خودش تلقین می‌کرد که همه در جلسه امتحان هستند و کسی نمی‌تواند به تلفن جواب دهد... غافل از اینکه امتحان فیزیک الکترونیک شاگردهای علی با آن انفجار مهیب لغو شده بود و نرجس را در امتحانی سخت قرار داده بود، امتحان بازی کردن نقش پدر برای زهره، امتحان ادامه دادن راه کربلاییان و عاشوراییان... امتحانی که علی در همان لحظه‌ی اول نمره قبولی‌اش را از آن گرفته بود...


نرجس دیگر طاقت نیاورد و هق‌هق شروع به گرییدن کرد. هق هق این زن را آسمان از پشت پنجره دید و با او همنوا شد... آسمان هم شروع به سر کوبیدن بر پنجره‌ای کرد که هر روز نرجس از پشت آن انتهای خیابان را در انتظار رسیدن 405 نقره‌ای دید می‌زد...


"نرجس اکنون رباب کربلا و عاشورایی شده بود که مولایش آنرا تا ابد تاریخ و تا انتهای مکان پایدارش خوانده بود؛ زهره، سکینه‌ی زمان شد تا اشک یتیمیش بنیان سست رژیم سرسپردگان شیطان را بیش از پیش بلرزاند و علی... و علی، حسین این زمین پر آشوب، تا خون سرخ به ناحق ریخته‌اش در رگ تاریخ مذهب مظلوم جاری شود و درخت انتظار بیش از پیش سبز شود..."


شهید مصطفی احمدی روشن



  • کلمات ارزشی:

  • نویسنده ی ارزشی:محمدمهدی محمدی::نظرات ارزشی [ ارزشی]

     


    اخیرا موضوع داغ اصغر فرهادی و جایزه ی او نقل محافل مذهبی و غیر مذهبی است...منتقدین طبق معمول نقد میکنند و سوژه برداران غربی و داخلی از این موضوع سودهای بسیاری میبرند ..اینکه دو دستگی بین مردم ما روز به روز مشهود تر میشود و همین نکته موضوعی است که باعث نگرانی بسیاری از روشنفکران مذهبی شده است و همیشه عده ای نه تنها غیر مذهبی بلکه مذهبی نما وجود دارند که بر این تفرقه ها و سو استفاده ی رسانه های خارجی دامن میزنند .


    اخیرا بی بی سی فارسی اقدام به ساخت مستندی به نام مداحان ایران و بدعت گذاری هایشان در فرهنگ عاشورایی نموده است که اگر چه شاید به مذاق خیلی از دوستان خوش نمی آید اما مستندی است که شاید ما انتظار داشتیم  رسانه ی ملی جمهوری اسلامی ایران  قبل از بی بی سی اقدام به ساخت آن میکرد..متاسفم که برخی از مذهبی نماهای امروز فقط و فقط اقدام به امر به معروف و نهی از منکر بین افراد غیر مذهبی می نمایند ...بعضی از موضوعات غیر دینی  را آنقدر سیاسی میکنند که باعث کناره گیری عده ای حتی از دین به خاطر تند روی زیاد میشود اما در مورد خیلی از مسائل سیاسی بی اهمیتند.


     این مستند ابتدا صحنه هایی از عزاداری های سال 42 و سپس چند سال بعد از آن که اولین بدعت گذار مداحی ها در تاریخ ایران را نشان داد که همین بدعت گذاری وی باعث شد بسیاری از روحانیون و مذهبیون اعتراض کنند و همین موضوع  3 سال طرد شدن او از محافل روضه و عزاداری به همراه داشت در ابن قسمت بی بی سی سعی در نشان دادن وحدت بین مذهبیون 40 سال قبل و عدم وحدت بین مذهبیون حاضر را داشت..پس از آن مداحی های دوران جنگ و جبهه را به تصویر کشید..زیبایی این مداحی ها هنوز که هنوز هست جبهه ر برای ما تجسم میکند...سپس سیر تغییر همین مداحان جبهه را سالهای پس از جنگ نشان داده آنها زحمت کشیده و روی همان مداحی های دوران جبهه موسیقی ریتمیک قرار داده بودند...پس از ان سراغ همین مداحی های اخیر برخی از مداح نماهایی رفته بود که خودشان را به قیافه ی بسیجی ها و افراد مذهبی درمی آورند تا آبروی نظام ومملکت و بسیجی ها را ببرند..هدف از این مستند  مداحان معروفی بود که شاید خیلی از خوانندگان همین نوشته و یا حتی خیلی از مذهبی هایی که فقط موسیقی را حرام میدانند و تمام وقتشان را در حال گوش دادن به مداحی های اینها و منتظر جدیدترین آلبوم ها یشان هستند از طرفداران پر و پا قرصشان هستند..مداحانی که از سبک خوانندگان غربی استفاده میکنند تا جوانان نقل مجالسشان شوند و گاهی فراتر از خوانندگان هم قدم میگذارند تا جایی که صورتهای مراسم های انها نشان از مراسم های شیطان پرستان و مجالس راک و متال دارد و به قول خودشان جذب حداکثری انجام می دهند جالب اینجاست که اخر تمام مجالسشان به امام و رهبر و پایداری نظام دعا میکنند!در صورتیکه رهبر عزیز انقلاب در سخنان خودشان این مداحان را مورد نقد قرار میدهند و بارها اعلام کرده اند که راضی به این مراسم ها نیستند!به راستی چرا امروز مذهبیون و روحانیون ما در مقابل  این بدعت گذاری ها سکوت کرده اند و مانند همان 40 سال پیش برخورد نمیکنند آیا این موضوع را تندروی میدانند؟


     مورد دیگری که توجه من را حین دیدن این مستند جلب کرد نشان دادن زنان در این مراسم ها بود در صورتیکه این مستند هیچ ربطی به پوشش زنان در ایران نداشت ولی همین موضوع نشان میداد که از بدحجابی زنان ایرانی چه قدر سود میبرند ...سال 40 در صحنه هایی زنان چادری را نشان میداد که حجاب کاملی داشتند کم کم صحنه های ظریفی از  زنان در دوره های رفسنجانی  و خاتمی را القا کرد(از نوع پوشش زنان متوجه شدم مربوط به آن دوره هاست) زنان و مردان را نشان میداد که به تفریح پرداخته بودند قلیان میکشیدندو میرقصیدند و ... و بعد از آن به حجاب زنان حاضر پرداخت حجابی که چیزی از آن نمانده بود


    مسئولین فرهنگی این موضوع واقعا نیاز به پیگیری و تسریع در عمل دارد به خاطر انقلاب و نظام هم که شده یکبار به هوش باشید!!!




  • کلمات ارزشی:

  • نویسنده ی ارزشی:توحیدی::نظرات ارزشی [ ارزشی]

    ادامه مطلب...



  • کلمات ارزشی:

  • نویسنده ی ارزشی:کیوان عزتی::نظرات ارزشی [ ارزشی]

    وقتی خبر ترور استاد احمدی روشن از تلویزیون پخش شد ناخود آگاه اشک در چشمانم حلقه زد،یاد کودکی ام افتادم ...آن روز سرد زمستانی که یک سوال از کودکان آیندشان را رغم میزد مثل روز این فاجعه که شهادت یک پدر آینده ی کودکش را رغم میزند...


    اون روز خاله سهیلا بعد از اینکه نقاشیهامون رو کشیدیم برای همه ی مادران دست خطی داخل دفترچه یادداشتها  نوشت...چون ما سواد نداشتیم نمیتونستیم بفهمیم برای مادرهامون چی نوشته!و من ذوق زده از اینکه از قضیه باخبر بشم از سرویس پیاده شدم و سراسیمه به سمت مادرم دویدم..


    مامان ..مامان ..خاله داخل دفترچه چی نوشته شده..


    و مادرم به من گفت  از فرزندان خود بپرسید که در آینده قصد دارند چه کاره شوند ؟خیلی خوشحال بودم که یک روز بزرگ میشم ...عین آدم بزرگها درس میخونم ..خوشحال بودم از اینکه یه روز همه ی مهدکودکی ها بزرگ میشیم و میتونیم وطنمون رو بسازیم اما خبر نداشتم...


    فردا صبح من و هما و ناهید طبق معمول زودتر از همه به کارگاه نقاشی رسیدیم و اولین سوالمون این بود؟!راستی فکر کردی میخوای چیکاره بشی؟!


    هما:آره من دوست دارم همه بهم بگن خانم دکتر


    ناهید:من همیشه دلم میخواست خونه بسازم ،مهندس عمران بشم


    و من از همان روز اول تصمیم گرفتم مهندس بشم یه خانم مهندس برق فقط به خاطر آینده ی ایران !!


    از کودکی تصمیم گرفتیم چه کاره شویم و همان شد هما دانشجوی پزشکی است ..ناهید رتبه اول عمران دانشگاه و من دانشجوی برق ..آن روز نمیدانستیم اما امروز فهمیدیم شهادت دانشمندان جامعه را بیدار تر خواهد کرد.آنها میروند تا ایران بماند و نسل بعدی ایران را پرغرور تر از دیروز بسازند.


    دیروز،امروز و فرداهای روشنی دیگر از کودکان این سرزمین سوال پرسیده خواهد شد ...و آنها همه به افتخار سربلندی ایران و کوری چشم دشمنانش درس خواهند خواند.


    در آینده ای نه چندان دور در مهدکودک از فرزند خردسال شهید احمدی روشن که روزی ادامه دهنده ی راه پدر خواهد شد  خواهند پرسند و او پاسخ خواهد داد مهندس شیمی!



     



  • کلمات ارزشی:

  • نویسنده ی ارزشی:توحیدی::نظرات ارزشی [ ارزشی]

    سریال تا ثریا ظاهرا پرطرفدار تر از شیدایی است البته صرفا به خاطر برخی از بازیگرنماهایی که در اون ایفای نقش میکنند


    من فقط دو قسمت از این سریال رو دیدم(کاری که همیشه انجام میدم یک قسمت متمایل به اول و یک قسمت متمایل به آخر سریال) و متاسفانه همون دو قسمتی رو دیدم که نباید میدیدم


    قسمت اول مشاهده شده:جوان ترین پسر سریال (پسر ثریا خانم)که ظاهرا دبیرستانی است عاشق دختری شده و با او رابطه برقرار کرده.از قرار این موضوع رو برای خواهرهای گرامیشون تعریف میکنن  و در ادامه توضیح میدن که  میخوام این موضوع رو رسمی کنم و با پدر و مادر دختر صحبت کنم  خواهران محترم پس از ذوق بسیار از این کار خدا پسند برادرشون زحمت میکنند و مخالفت میکنند که ای بابا رسمی چرا؟دنبال دردسر میگردی؟برو حالتو بکن(البته این جمله به دلیل قبیح بودن و بد آموزی در این  سریال به کار نرفته و بنده اضافه کردم)


    قسمت دوم مشاهده شده:پسر شوهر دوم ثریا خانم برای اعتراض به اینکه چرا ایشون ادعای ارث و میراث کرده به ایشون مراجعه میکنه و دختر ایشون از روی کنجکاوی گوشی آیفون رو برمیداره و میفهمه که مادرش ازدواج مجدد کرده...خلاصه همین دخترخانمهایی که زحمت کشیدند برادرشون رو راهنمایی به کار غیرشرعی کردند همراه با همون برادر بر سر مادر داد و فریاد میکنن که چرا اینکار رو کرده ،به هم میریزن...یکی دو عدد غش و سر درد که به طور معمول در سریال های ایرانی به کار میرود صورت میگیره و همون دو خواهر بزرگوار به خاطر این کار مادر از دست میرن پسر بزرگوار هم که خودشون به قول معروف بله !!!مادرشون رو نمیبخشن و شب تا صبح هم گریه میکنند که مادر تو چرا کار شرعی کردی؟خوب بیا تو هم با ما باش.


    خوب حالا نوبت به درد و دل با مردگان میرسه و آقا پسر تشریف میبرن سراغ قبر پدر مرحومشون...خدا رو شکر که همیشه در سریال هامون به جای اینکه نشون بدیم همیشه به زیارت اهل قبور میریم .نشون میدیم که طرف یادش میره برای چی اومده زیارت اهل قبور و فقط داره حدود 10 دقیقه گرد و غبار و گلهای روی قبر رو پاک میکنه!!که مخاطب فکر کنه ایشون 1 سالی هست سراغ قبر نزدیکش نیومده


    خوب یکی نیست به آقای مقدم بگه برادر یک مقدار فرصت سریال و فیلمسازی رو به دیگر کارگردان ها هم بدید.. خودشون و همسرشون و اخیرا هم پسرشون تمام سریال ها و فیلمها رو پشت سر هم میسازند برای همین اگر سریالهای این خانواده ی موفق رو دنبال کنید در همه ی سریال ها یکی دو مورد دوستی دختر و پسر...چند عدد مرده همراه با قبر کثیف...یکی دو نفر چادری که هیچ وقت حرفشون رو هیچ کس گوش نمیده ...و رویا پردازی های مسخره وجود داره.


    پیشنهاد من به آقای ضرغامی...ملت ما سریال متنوع نمیخوان اما لااقل به خاطر دل مخاطبین هم که شده تنوع در کارگردانها ایجاد کنید که یک کارگردان از یک فکر در چند سریال استفاده نکنه


     



  • کلمات ارزشی:

  • نویسنده ی ارزشی:توحیدی::نظرات ارزشی [ ارزشی]

    یک: «لباس خوشگل بپوش! خوش‌تیپ باش!» (1)
    دو:
    «من با مُد خیلی موافقم، جزو آدم‏هایی هستم که به مُد گرایش دارم، اما مُدی که از داخل جوشیده باشد.
    چون مُد یعنی ابتکار و نوآوری نه چیزی که از بیرون بیاید، مُد آرایش مو و لباس و حرف زدن ما، همه‌اش دارد از بیرون می‌آید، این اصلا خوب نیست.» (2)
    ___________________


    لباس مردم یه کشور، پیشانی تمدّن و فرهنگ‌شونه! لباس یه آدم، ویترین شخصیت و باورهاشه!
    حالا لایف‌استال دینی-ملّی پیش‌کش‌مون، ولی خیلی بد است که وقتی به ما بگویند فلان پسر یا فلان دختر، شیک می‌پوشد، تصویری که توی ذهن‌مان شکل می‌گیرد، تصویر یک استایل اروپایی یا حداکثر آسیای شرقی است!
    پسری که دلش می‌خواهد به هنجارهای دینی و فرهنگی ملتزم باشد و در عین حال ظاهر شیکی داشته باشد، لباس رسمی یا اسپرت مناسب پیدا نمی‌کند.
    دختری که دوست دارد پوششش، پوشش دینی و در عین حال زیبا و شیک باشد، گزینه‌های مناسب و متنوعی برای انتخاب ندارد.
    به طرح سامان‌دهی مد و لباس هم که نمی‌شود امید بست! همان طرحی که دولت و مجلس با همایش و سخنرانی و گپ و گفت و چای و شیرینی توانستند ملاجش را به نحو احسن بکوبانند به طاق!! خدا قبول کنه ایشالا!!
    کار، فقط کار NGOها و لجنه‌های دانشجوییه! چون بین این گروه‌ها، هم دغدغه و حساسیت به وفور یافت می‌شود و هم علاقه و خلاقیت! فقط کافی است ترس و تردید و روزمرگی‌شان را بگذارند کنار...


    __________________
    پ.ن اول:
    1)
    این رو حضرت امام صادق علیه‌السلام فرمودن! : «البس و تجمّل»
    2) این رو هم امام خامنه‌ای فرمودن!
    پ.ن دوم: پُر واضح است که مراد از زیبا بودن حجاب خانم‌ها، جذاب بودن یا چشم‌گیر بودن یا جلوه‌گرانه بودن نیست. تعریف مشخصی از زیبایی در این مورد ندارم ولی این رو می‌تونم بگم که حجاب زیبا یعنی پوششی که شلخته و بد دوخت نیست و در عین حال،
    اجزائش (طرح، دوخت، رنگ) هارمونیک هستند.



  • کلمات ارزشی:

  • نویسنده ی ارزشی:محمد فیاضی::نظرات ارزشی [ ارزشی]

    کوتاه می گویم. روز عاشورا داشتم شبکه المنار را نگاه می کردم. وقتی شمار جمعیت چند هزار نفری را دیدم که این شعارشان بود"جهادنا حسینی ،،، قائدنا خمینی" به شدت جا خوردم. البته این اصل ماجرا نیست. اصل ماجرا آنجاست که رسانه اصلی انقلاب اسلامی به جای اینکه به خود ببالد که عمق انقلاب اسلامی تا کجا رفته که مردم لبنان روز "عاشورا" شعارشان در مورد خمینی است(شعاری که حتی بچه بسیجی ها در روز عاشورا نمی دهند)عمق انحرافش به جایی رفته که در یک حرکت معنی دار "هیچ" بازتابی از این شعار تکان دهنده پخش نکرد.
     راستی اگر در یک جزیره دور افتاده در اقیانوس اطلس 10 نفر جمع شوند و شعار به نفع آمریکا بدهند غیر از این است که BBC و CNN و FOXNEWS خودشان را از شدت بازتاب این قضیه خفه می کنند؟! تا کی باید از ترس برچسب تندروی لال مانی بگیریم و به مدیران بی لیاقت صدا و سیما هیچ نگوییم.
    دیگر دوست ندارم "فاین تذهبون" را در مورد کارکنان یا مسئولین صدا و سیما به کار ببرم، دیگر دوست ندارم از خدا برایشان طلب هدایت بکنم فقط یک کلام می گویم: خدا ازشون نگذره....

    پ.ن:جایی خواندم که یک بنده خدایی گفته بود که صدا و سیما فرزند عقب مانده! انقلاب اسلامی است.



  • کلمات ارزشی:

  • نویسنده ی ارزشی:ح کنجکاو::نظرات ارزشی [ ارزشی]
    خواننده گرامی جهت برقراری ارتباط با مدیر وبگاه فقط در نوشته های مدیر نظر قرار دهید