سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
مهر 90 - بر و بچه های ارزشی








قبل از تماشای عکس ها از تمامی دوستان معذرت می خوام  ولی باید ببینین...




Scarification


Scarification is not a new form of body modification. In primitive societies, members would scar their bodies to note great defeats and hunts. Today scarification is the creative and artistic application of scars in a controlled manner to achieve an aesthetically or spiritually pleasing result. With this particular body modification, cuts are made between 1/4″ and 3/4″ into the skin while the scar tissue is used to imprint words, pictures, and designs upon the body.





Human Branding


Branding, perhaps, the most painful of all body modifications, is a process that involves burning the skin in a manner that will result in a permanent scar or mark, usually in a pattern or the shape of a specific symbol. In full-scale branding, the iron is heated hot enough and applied long enough that the resulting wound is a third degree burn, which destroys the nerve.   Body modifiers who have chosen this form of scarification claim that due to the extreme pain, this type of scarring  is therefore more personal to them and to some extent, more symbolic.





3D-Art Implant


3D-Art Implant is any implanted fully under the skin for the purpose of affecting a sculptural change of the surface. The “invention” and popularization of implants as 3D-Art is credited primarily to artist Steve Haworth, who in early 1994, invented the concept of implanting steel under the skin. Implants can be stretched just like piercings. A good example of this are horn implants—they start as smaller implants, and are then taken out when healed and replaced with slightly larger ones. This process is repeated to achieve the final size.





Corset Piercings


This is one of the newest trends in body modification.  Corset piercings are a series of surface piercings arranged up the back in two vertical columns. The piercing is located in the spot where the eyelets would be if one was wearing a corset. It is a symmetrical piercing with an equal number of holes on each side. As few as four holes can be used (two on each side) up to as many as the expanse of skin will allow. Due to the difficulty and risks associated with permanently healing single surface piercings, most corset piercings are intended to be temporary in nature.





Body Suspension


Body suspension is the act of suspending the human body via temporary piercings made just before the suspension process. The body is then raised either partially or completely from the ground by especially modified fishing hooks. Suspensions are sometimes used for meditation supposedly to gain a higher level of spiritual fulfillment or awareness. It can also be used as entertainment or as performance art.






Tongue Splitting


Otherwise known as tongue bifurcation, this body modification sees the tongue split centrally creating a forked tongue as a result. Most methods involve laser surgery or scalpeling but some modifiers who choose to do it themselves achieve the look by tightening nylon bindings that have been inserted into an existing tongue piercing. This method takes a while to achieve and the modifier will have to endure a tremendous amount of pain to get there. Tongue splitting is reversible but the reversal is even more painful than the tongue splitting procedure.





Earlobe Stretching


A craze that has seemed to take off around the world, earlobe stretching involves a piercing in the ear that gradually over time will be replaced by a larger piercing making the hole in the ear stretch. This is known as a “flesh tunnel”.  The stopping point is said to be 1/2 an inch as this is the point in which the ear will still be able to heal and seal the hole. It’s believed this body modification was inspired by the African tribal women who stretch their earlobes as part of their culture.





Pointy Ears


Some people have started having surgery to turn their human shaped ears into those of a mythological Elf. The reshaping is achieved by a careful dissection from the top of the ear which is then replaced by a specially crafted flap that has been made from the cartilage and skin of the patient. Skin closure is done with unabsorable, uninterrupted sutures.





Pierced Glasses


I do occasionally wear glasses and while in theory this sounds like a good concept I don’t think I would actually attempt it.  If you’re not bothered by facial piercings and you’re sick of misplacing your glasses or replacing your contacts, your spectacles can now be permanently attached to your face via a piercing across the nose.




Teeth Decorations


Teeth decorations vary and span from inlaid jewels to teeth filed to points. Some like to sharpen their teeth to look more like a vampire, while others show their wealth by having them all coated in gold. In Africa, some tribes file teeth into points, and knock out others, to show the participant has made the journey from childhood to adulthood.




Feline For Life


While this guy violates all laws of nature, he follows almost all of the body alteration procedures on the list.  With the addition of full facial tattoos to stripe his skin like some kind of a tiger, piercings that are used for attaching whiskers, and teeth filing so he can more easily eat a diet of raw meat (yeah, that’s right), Dennis Avner is about as close to being Catman as you can get. And better yet he actually holds down an office job!





 



  • کلمات ارزشی:

  • نویسنده ی ارزشی:توحیدی::نظرات ارزشی [ ارزشی]

    حوزه علمیه طلبه روحانی لباس روحانیت عبا عمامه آیت الله استاد درس اخلاق خاطرات طلبگی حجره دوران دانشجویی دوران طلبگی فیضیه صرف و نحو کتاب آدم بزرگ دعای عرفه سیدالشهداء جور استاد به ز مهر پدر سینما فیلم یادش به خیر...
    سال های اول طلبگی مان...
    کلاس های درس و اشتیاقی که به جان مان می دوانید و درس های اخلاق و نَفَس پاک استاد فرزانه ای که در کام ِ کال ِ ما بچه طلبه ها، نور و معنویت می ریخت.


     چه شبهای بلند و زمستانی که با هم حجره ای ها، تا دو و سه ی نیمه شب به مباحثه های علمی_فرهنگی_سیاسی_غیره و کل کل های جوانانه می گذشت!
    و هر از چند گاهی شیطنت های نوجوانانه ای که گل می کرد و گرد و خاک هایی که از همدیگر می تکاندنیم  و طبعاً از نگاه دیگران، بعید می آمد از ما طلبه های به ظاهر موقّر و مظلوم!!
    و صدای بوووم و بااااام و بولّومممم که از "حجره ی 15" بلند می شد و همسایه ها و طبقه پایینی ها را شاکی می کرد...


     تفریح آخر ِ هفته هایمان، این بود که با چن تا از رفقا برویم گشتی توی شهر بزنیم.
    یکی از هیجان های این گشت زنی ها، سر زدن به چند کتاب فروشی شیک و بزرگ بود با فروشندگانی اهل مطالعه و اهل نظر...
    وای که چه لذتی داشت بین قفسه های پُر شده از انبوه کتاب های تازه منتشر شده، قدم بزنی و هر کدام را که عشقت کشید، از قفسه بیرون بکشی. اول بَرَش گردانی و ببینی پشت جلدش توضیحی در مورد کتاب نوشته اند یا نه؟
    بعد هم بازش کنی و فهرستش را مرور کنی و چند جایش را باز کنی و بخوانی که ببینی اصلا عشقت می کشد بخوانی اش؟
    بعد صفحه ی مشخصات را بعد هم قیمتش را؛ بعدش همه ی اینها اگر باب طبعت بود، کتاب را بگیری و بالا و پایینش کنی که پارگی یا تاشدگی و اثر ضربه رویش نباشد!
    این می شد که صبح تا ظهر توی یک کتاب فروشی می گذشت و بعد با چهار_پنج کتاب زیر بغل، می زدی بیرون تا... هفته ی بعد!


     گاه گاهی هم که از فیلم خوبی سراغ می گرفتی، بروبچز را به خط می کردی که "بلن شید بریم سینما؛ اون فیلمه رو باید حتما بریم ببنیم"!
    البته شما یادتون نمیاد! اون قدیما مثل الان نبود که هر هفته یه فیلم بسازن و بذارن روی شونه تخم مرغ، توی سوپرمارکتا!


     بعضی شب ها هم که از درس و بحث و مباحثه و کلاس و حضور و غیاب، ملول می شدیم، ساعت «مطالعه ی اجباری» را می پیچاندیم و پاورچین پاورچین، حیاط مدرسه را طی می کردیم و مستقیم می رفتیم کبابی «...» و بعد هم شب بود و طلبه های جوانی که قدم می زدند در خیابان های خلوت شهر... رها... آزاد... بی غم... با یک دنیا امید و یک کران، افق های کشف نشده...
    وای، وای، وای!


     اینها همه، یادم آمد با دیدن استاد فرزانه ای که شش سال تمام، آنجا برای مان پدری کرد... و من چند روز قبل، بعد از چندین سال دیدم شان!... "دیدار" که نه! "زیارت" شان کردم.
    هنوز همان بود...
    با همان ابهت و شکوه همیشگی، با همان جدیت و گاه عصبانیت!
    با همان تکیه کلام ها و عادت های مخصوص خودش!
    با همان شوخ طبعی های شیرین و خنده هایی که غم، از دلت می برد...
    با همان مهر پدرانه و جور استادانه که نصیحت مان می کرد و "پسرجان" خطاب مان می کرد!
    با همان فروتنی و زلالی و اخلاصی که هرگز تکرارش را در کسی ندیدم...
    با همان صدای محزونش که برای مان "عرفه"ی سیدالشهداء می خواند، کنار تربت پسر شهیدش.
    با همان شوری که در صدایش موج می زد وقتی لحظات ناب تاریخ را از لابلای صفحات متروک و گم شده ی کتاب های تاریخ بیرون می کشید و برای مان می خواند...
    با همان دعاهای جذاب و شنیدنیش در پایان زیارت عاشورا و دعای توسل...
    یادش به خیر...


     حالا آن بچه طلبه ها، آدم بزرگ هایی شده اند که گاهی حسرت آن سبکباری و رهایی را می خورند...


     



  • کلمات ارزشی:

  • نویسنده ی ارزشی:محمد فیاضی::نظرات ارزشی [ ارزشی]


    تلوزیون کودک خانواده و تلوزیون تبیلغات تلوزیونی پیام های بازرگانی مهندس ضرغامی رسانه ملی نقد تلوزیون تاثیر تلوزیون شیطان پرستی گزارش خرافات خرافه گرایی سریال ماه رمضان خانم مجری شبکه تهران اخبار«فروش گسترده ی علائم شیطان پرستی و مجسمه های بودا در فروشگاه ها؛ ترویج خرافه گرایی و فرهنگ غرب در میان جوانان»
    این، تیتر گزارشی است که در یکی از بخش های خبری رسانه ی ملی، تهیه و پخش شد.
    اضافه کنید به این تیتر، افکت صدای هیجان زده ی خانم مجری را که با تاکید، تیتر را می خواند: «... ترررویییج خرافه گرایی و فرهننننگ غررررب...»


     هان ای فرزند! آخرالزمان که می گویند همین است ها!!
    رسانه ی ملی که خود، در مورد هنجارشکنی و هنجارسازی های ضد فرهنگی، متهم و مورد نقد است، در روشنای روز، چراغی بی فتیله و بی روغن بر دست گرفته و در فروشگاه های شهر دنبال اثر انگشت ازمابهتران می گردد!
    این موقع هاست که آدم تکلیفش را با خودش نمی فهمد: نمی داند باید بخندد؟ باید بی خیال شود؟ باید عصبانی شود؟ باید گلدان را به سمت تلویزیون پرت کند؟ باید زنگ بزند روابط عمومی سیما و از برنامه ی خوبشان تشکر کند و بگوید "وختش را بیشتر کنین فقط"!
    وقتش را بیشتر بکنند که چه بشود؟ که انوع و اقسام پوشک فلان و بهمان را بکوبانند توی صورت تو! بعد بگویند: هی! می دونی فلان اپراتور تلفن همراه، توی جابلقا و جابلسا هم آنتن میده؟ جلّ الخالق!!
    و بعد یه کمی وقتش را بیشترتر کنند و از خودشان تجلیل کنند که دستمان درد نکند که فلان سریال رو توی ماه مبارک پخش کردیم و مقادیر معتنی بهی به اخلاق و تقوی و معرفت مردم اضاف نمودیم!! بابا! ما دیگه کی هستیم! بابا! ما دیگه کی هستیم...


     نشان دادن چهارتا علامت شیطان پرستی و زلم زیمبوهای خرافه گرایی، به جای ارائه ی آیتم های عمیق و محققانه در این مورد، به یکی از این چهار دلیل می تواند باشد:
    یک: مخاطب، ساده لوح است!
    دو: برنامه ساز، ساده لوح است!
    سه: شیطان پرست ها و خرافاتی ها ساده لوح هستند!
    چهار: همه مون ساده لوح هستیم، دور هم می گیم و می خندیم!


     پ.ن: اونقدر در مورد نقد برنامه های تلویزیون، گفتم و نوشتم و خوندم و شنیدم که شخصاً از گفتن و نوشتن و خوندن و شنیدن عبارت "نقد برنامه های تلویزیون" کهیر می زنم! یه حسی شبیه مورمور شدن...
    اگه باعث شدم این حس به شمام منتقل بشه، معذرت!!




  • کلمات ارزشی:

  • نویسنده ی ارزشی:محمد فیاضی::نظرات ارزشی [ ارزشی]

    بسم رب الزهرا


    شهادت


    # در عربده سکوت
    و فریاد خاموشی
    می شود تلاطم دلی را درتلالو چشمان انتظار دید
    و در جوششی که گاه و بیگاه به گوشی چشمی می زند
    #دیشب مشق فریاد نوشتم
    و برای تنهاییم حرف زدم
    امشب عقده ها برایم لالایی می خوانند و غروب را ترجمه می کنند
    # در قاموس لغت
    همه چیز بجز عشق سیاه و سفید است
    عشق رنگین ترین کلمه است
    و رنگ عشق را می شود در هر کجا دید
    در شکوفه غنچه ای...
    در نگاه مادری به نوزاد...

    ... در نگاه عطش پسری
    در زبان خشکیده تر پدری
    در قطعه های بدنی که باید پدر شمارشان کند
    در حنجر ششماهه ای
    و برسر بی تنی....
    وبر پیشانی یک بسیجی
    # لابه لای کیسه های شنی چند دریا تلاطم دارند
    چند گلستان می خندند
    و چند پروانه عاشورا را نقاشی می کنند
    # نسیم، دم و باز دم خاکی پوش است
    ماه، چهره سوخته ایست شبنم زده
    و شکوفه، تبسم لبانیست کویر دویده

    # شبی که ماه عشوه کند؛ شب نماندن است
    شبی که شرم نگاهها بر زمین می بارد
    فریاد ها عین آرامشند
    و قلب ها بی صدا تر می تپند
    چشمها نگاهی را منتظرند
    و پیشانی ها بوسه ای داغ را


    # امشب شب آشتی آغوشهاست
    و آشنایی گونه ها
    شب خنده های بارانی
    وعده های شفاعت
    آنانرا که نرفتن بود بهارتر و آنان را که نماندن بود سبک ت
    عاقل را تاب نرفتنیست ............. که عاشق را تاب نماندن.........


    # آشنایی چه طعمی داشت و تفاهم چه زیبا می نمود
    امروز اما، هیچ کس به زبان آنان آشنا نیست
    چهره هاشان را جز چارچوب قاب نمی شناسد
    کلامشان بر زمین مانده است
    و وصیتشان در حسرت چشمهای زمانه خاک می خورد
    باز مانده هاشان با حرف غریبه اند
    و خاطره هاشان را خاک می کنند
    نگاه آنان به ما همان نگاهشان به اجنبیست...
    # او دلش می خواهد حرف بزند
    اما عقده گرمی گلویش را می فشارد
    نگاهش می لرزد و تلاطم دارد
    ... من موج زدن اشکهایش را دید
    .....
    # او شیمایی است
    فکه را دیده است
    و شلمچه را وجب کرده
    او دلش می خواهد که ما ادم بشویم و درست فکر کنیم
    او نمی تواند آلبوم عکسش را نگاه کند
    و همیشه وسط خاطره هایش ساکت می شود
    تا به حال یک خاطره را کامل نگفته است
    # .... او از ما نفرت دارد ولی به زبان نمی آورد
    او شاید چندی بعد مسافر شود و به خاطرهایش بپیوندد ...
    # ترس سر تا پای من است
    ترس افسوسی که باز ناخوانده به دل می زند
    ترس حسرت این که چشمام پر شرمی را قاب بگیرد
    ترس تنهایی من و قاب ....... ترس تکرار داستان آفتاب
    ترس ماندن و نرفتن ترس سکوت
    ترس فراموشی و خیانت ترس طاغوت
    ترس بی رنگی غروب من
    ترس ماندنی رنگین و رفتنی سیاه و سفید
    حال این که ماندنی سیاه و سفید باید و رفتنی رنگین
    تا نوازشت کنند گرمی دستانی آشنا
    و تکرار شود ندای
    فتبارک احسن الخالقین
    # .......................................................................................................................................انشاء الله



  • کلمات ارزشی: شهادت شهید آرزو

  • نویسنده ی ارزشی:امین بیات::نظرات ارزشی [ ارزشی]
    خواننده گرامی جهت برقراری ارتباط با مدیر وبگاه فقط در نوشته های مدیر نظر قرار دهید